رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

بدون عنوان

1391/11/29 13:45
نویسنده : رومینا
280 بازدید
اشتراک گذاری

چند روزه که دلم  میگیره خیلی خسته شدم اخه روزه همه برام تکراری درسته که هر روز رادوین کارهای جدید انجام میده و شیرین بازی در میاره ولی همش تو خونه اذیت میشم صبحهای زود رادوین بیدار میشه منم  باید 7 و 8 بیدار بشم دیگه تا ساعت 3  که بابایی میاد باید دنبال رادوین بدوم یه لحظه زمین نمی مونه   خیلی خسته میشم  ناهار رو هم باید هول هولکی درست کنم از غذا گذاشتن دیگه خسته شدم . دوست دارم یه کلاسی برم یا دانشگاه رو ادامه بدم  ولی نمیشه که  رادوین رو چی کنم . الانم تو سنی هست که نمیشه زیاد ازش دور بشم اذیت میشه  خودم  رو با کتاب انگلیسی مشغول کردم یا مجله شهرزاد رو میخرم ولی نمیشه خوند که یه لحظه نمیشه چشم از رادوین برداشت  خونه مامان بزرگم بودم فقط چند ثانیه روم طرف رادوین نبود از پله اشپزخونه افتاد دماغش خون اومد من دیگه مردم و زنده شدم رنگم شد گچ دیوار داشتم میمردم فکر کردم شکسته ولی مامانی گفت  اگه بشکنه خون فواره میکنه مال رادوین که همش 4 قطره خون اومده نترس.  نزدیک عید  داره میشه  حال هوای عید داره میاد ولی ادم وقتی  میره بیرون قیمتها رو میبینه حالش گرفته میشه .   دارم  کارهای عید رو کمک انجام میدم

 

روز تعطیل رفتیم بیرون شهر  این درخت نزدیک ده شفیع اباد هست خیلی بزرگهههههه

 

 

رادوین داره موز میخوره

رادوین من اصلا غذایی که طبق لیست دکتر هست رو نمی خوره مثل سوپ پوره هویج یا سیب زمینی

ولی غذای سفره رو خوب میخوره میدونم اشتباهه ولی اصلا سوپ نمی خوره الانم داره ماکارونی میخوره

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

مامان ساتیار
29 بهمن 91 15:06
راست میگی.. یه لحظه هم نمیشه ازشون غافل شد.. حتی وقتی خوابن هر چند دقیقه یکبار باید بهشون سر بزنیم.. ساتیار که دیگه دمش دراومده و تا غفلت کنم میبینم یه خرابکاری کرده..
مامان ساتیار
29 بهمن 91 15:08
نوش جونت خاله جون..
منم هوس ماکارونی کردم!!!
یه کم به من میدی ؟


معصومه
30 بهمن 91 10:57
نوش جوون رادوین خان باشه گلمم...
مامان ملینا و کوروش
30 بهمن 91 16:11
سلام رومینا جون این حس تو رو منم دارم گاهی احساس میکنم به همه چیز فکر میکنم الا خودم. آخه من یه دختر 8ساله هم دارم که باید به درساش برسم.چاره چیه باید این دوران بگذره ایشالا نی نی هامون سالم باشن بقیه اش حل میشه .
کوروش
30 بهمن 91 16:12
رادوین جون منم به خودت رفتم خیلی بلا شدم دو دفعه تا حالا از روی تخت افتادم پایین.مامانم خیلی حرص میخوره. خدا مامان جونامونو حفظ کنه
مامان کیان کوچولو
6 اسفند 91 13:02
وااااااااااااااای کیانم سوپ و خیلی بد میخوره .. خسته شدم اینقدر ذره ذره درست کردم و صاف کردم و ریختم دور ..
دارم دیووونه میشم رومینا جوووووون ..
حالتو میفههمم .. اینکه فقط دیگه مال نینی هامون هستیم و خودمون نمیتونیم هیچ فعالیتی داشته باشیم خیلی زجر اوره ..
من که با بدبختی باشگاه میرم همیشه هم 5 دقیقه دیر میرسم آبروم رفته ..
تازه وقتی میرم اونجا میفهمم که لباسم مناسب باشگاه نیس .. چون وقت نکردم از کمد پیدا کنم یا مثلاً با هم ست کنم .. واااااااااااایییییییی



حالا خوبه یه باشگاه رو میری من اونم نمی تونم برم البته خودمم تنبل تشریف دارمااااااااا